دربـاره كارزار اصـــلاح مبتنی بر مطالعه ســند “انتخـابـات نـه! جنگ خلق آری”

 

از مجله جهانی برای فتح، شماره 19، سال 1372 www.sarbedaran.org\rim

 

نوشته زير متن سخنرانی رفيق گونزالو صدر حزب كمونيست پرو در نشست ماه اوت 1991  است كه جزئی از كارزار اصلاح حزب محسوب ميشود. “جهانی برای فتح”

 

الف . چگونه بايد مطالعه كرد.

به آناليز و سنتز توجه كنید.

به آناليز و سنتز توجه كنید. آنها دو وجه یك تضاد را ميسازند و در اين ميان، سنتز وجه عمده است. آناليز بما اجازه ميدهد امور را به عناصر متشكله آنها تقسيم كنيم تا آنها را بهتر بفهميم. اما اين فقط یك جنبه است و پروسه شناخت هيچگاه نميتواند فقط به آناليز محدود شود. اين پروسه نيازمند جنبه ديگر، يعنی سنتز است. سنتز است كه بما اجازه ميدهد جوهر شناخت را درك كنيم. بدون سنتز، هيچ جهشی در كار نيست. سنتز عمده است. اين وجه تضاد است كه به حل تضاد می انجامد و بما اجازه ميدهد قانونمندی عينی آن را درك كنیم.

اين یك مسئله ايدئولوژی است. جزء و بخشی از بكاربست ماترياليسم دیالكتیكی يعنی تئوری ماركسيستی شناخت است. برعكس، تئوری ايده آليستی بورژوائی آناليز را از سنتز جدا ميكند. بر مبنای ايدئولوژی پرولتاريا يعنی ماركسیسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم، اينها دو وجه یك كل واحدند و سنتز وجه عمده است زيرا به مرحله بالاتری از شناخت، به یك تغيير يفي،  به یك جهش  پا ميدهد.

برای اين امر دو مثال كلاسیك وجود دارد. اولين مثال ساعت است. برای فهم نحوه كار ساعت بايد قطعات آن را از هم جدا كنید.  اینكار به شما اجازه ميدهد اجزاء متشكله ساعت و عملكردشان را بفهميد. ولی اگر شما نتوانيد آنها را دوباره سر هم كنید برايتان فقط مشتی قطعه باقی خواهد ماند. حتی اگر آنها را بر مبنای تشابه و كاركردشان دسته بندی رده باشيد برايتان ساعت نخواهد شد.

مثال ديگر تامل علوم طبيعی از قرن پانزدهم به بعد است. اين امر بطور تاريخی نشان ميدهد كه فقدان سنتز به جا می انجامد. تامل عظيم علومی نظير رياضيات، نجوم، فيزی و غيره به فهم فزاينده جوانب گوناگون طبيعت انجاميد. اما اين پروسه، قطعه قطعه كردن و تجزيه علم،  يعنی تقسيم آن به حيطه های مختلف را هم با خود داشت و به تئوريهای متافيزيكی انجاميد. حتی قرن هجدهم با پيشرفتهای عظيم علمی و ماترياليستی خود، شناخت متافيزيكی توليد كرد. با اين وجود، پروسه قطعه قطعه كردن و تقسيم شناخت به حيطه های مختلف شالوده جهشی را فراهم كرد.  اين امر نخست زيربنای دیالكتیكی ايده اليستی هگل و سپس دیالكتیكی ماترياليستی ماركس را ريخت. كلیه اين تجزيه ها بمعنای اين بود كه بايد سنتز و جمع بستی بزرگ انجام گيرد. و همين امر خا مساعد برای توين و پرورش ماترياليسم دیالكتیكی توسط ماركس و انگلس، بويژه ماركس را مهيا نمود. دستيابی به اين قله تاريخی يعنی جهانبينی پرولتاريا، فلسفه ماركسيستي، ماترياليسم دیالكتیكی، نتيجه یك پروسه قدرتمند سنتز بود. همين امر در مورد  تشخيص تضاد بعنوان جوهر بينش پرولتاريا هم صدق ميكند.  اين دستاورد، جهشی است كه از اهميت جاودانه تاريخی برخوردار می باشد.

هر دو اين مثالها نشانگر نياز به سنتز، به جهش است. بنابراين به آناليز و سنتز و بويژه سنتز توجه خاص معطوف داريد.

در جريان سخنرانی های مربوط به اين بحث در موارد گوناگون مشكلی بروز رده است.  مجرد در نظر گرفتن  امور باعث چسبيدن بيش از اندازه به “نقل قولها” می شود. و افراد در بحثها از “نقل قولهای سند”  يا “خواندن نقل قولهای ماركس” يا “در نقل قولهای انقلاب فرهنگی كبیر پرولتاريائي” حرف ميزنند. افراد بجای بكاربست نقل قولها در مسائل جاری به رديف كردن نقل قولهای مجرد در می غلتند. بنابراين ناتوانی در درك مسئله سنتز به مشكلی ديگر می انجامد يعنی ناتوانی در درك ايدئولوژی پرولتاريا بعنوان یك بدنه واحد، بعنوان ماركسیسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم.  اين مشكل حتی در نحوه ابراز عقيده برخی افراد بروز ميكند. در يی از سخنرانيها فقط دو بار از “ماركسیسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم، بويژه مائوئيسم” صحبت شد. حال آنكه سند از آغاز تا پايان بارها به ماركسیسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم رجوع ميكند. سخنرانی ديگر از “تنها علم نوع بشر” صحبت ميكرد كه حقيقتی است اما اين علم اسم دارد:  ماركسیسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم، بويژه مائوئيسم كه بكاربست خلاقانه آن در اينجا، در اين كشور، انديشه گونزالو است.

ما بايد از درك صرف واقعيات فراتر رويم. وقتی مشكلی پيش می آيد بايد بدنبال علت آن بگرديم. اين يك مسئله ايدئولوژيك است. هنگاميه تضاد پرولتاريا و بورژوازی در حيطه ايدئولوژيك بروز می يابد، (در برابر تحول ـ مترجم) مقاومت وجود دارد. اين مقاومت، خود را بشكل تسلط ايدئولوژی بورژوائی بر ايدئولوژی پرولتری در یك لحظه معين بروز ميدهد. اين پديده جزء و بخشی از مبارزه دو ايدئولوژيست. اين مبارزه بيشتر با افراد جديدی براه می افتد كه هنوز كاملا تعليم نيافته اند. بنابراين برای ساختن ايدئولوژی پرولتری بايد ايدئولوژی بورژوائی را نابود كرد. هيچ ساختنی بدون تخريب ممكن نيست. سنن، ايده های كهنه و انحرافات ايدئولوژيك لاشه سنگينی است. اينها بشكل مسالمت آميز از ميان نميروند. بنابراين تحول فرد مستلزم تلاش بسيار است. بشر موجودی اهل عمل است، نه اسير تخيلات. بويژه وقتيكه ميخواهد واقعيات را در خدمت به پرولتاريا و خلق دگرگون كند. به همين دليل است كه انسانها ميتوانند بر ايدئولوژی كهنه ای كه عمرش بسر آمده پيروز شوند و از ايدئولوژی پرولتاريا پيروی كنند. فقط اين ايدئولوژيست كه ميتواند آنها را به فهم و تغيير جهان بر مبنای منافع طبقه و خلقهای ستمديده، قادر سازد.

نكته اينجاست كه در مطالعه (يك سند، یك پديده ـ مترجم) بين آناليز و سنتز تضادی وجود دارد. همين تضاد است كه باعث جهشی در  شناخت ميشود. اگر به اين تضاد درست برخورد نشود به بروز مشكلاتی در برخورد همه جانبه به ايدئولوژی پرولتری می انجامد. در اين حيطه، اينست سرمنشاء ناتوانی در اتخاذ موضع ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم، عمدتا مائوئيسم بعنوان حقيقت جهانشمول و بينشی كه كمونيستهای جهان را متحد ميكند و انديشه گونزالو بعنوان اصل خاص كمونيستهای اين كشور، مشخصا انقلاب پرو. موضعی كه جهت تحليل از اوضاع بين المللي، اوضاع سياسی كشور، حزب و سه سلاح معجزه آسا، يا كار توده ای و غيره در پی استفاده از نقل قولهای مجرد است بر ناتوانی از فهم ماركسيسم بعنوان يك كل واحد مبتنی است. موضع ما اينست كه ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم، عمدتا مائوئيسم راهنما و مركز است؛ محوريست كه همه چيز حول آن ميچرخد؛ اينست كه بما اجازه فهم پديده ها، استنتاج قوانين حاكم بر آنها و بنابراين دگرگون كردن طبيعت، جامعه و ايده ها را ميدهد.

نتيجه ای كه بايد گرفت اينست كه باقی ماندن در سطح آناليز به متافيزيك می انجامد. سنتز است كه به ديالكتيك ماترياليستی راه می گشايد؛ ما را در مطالعه سند به ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم ميرساند. از ميان اين سه، يكی عمده است: مائوئيسم. مضاف بر اين، مائوئيسم ما را به انديشه گونزالو رهنمون ميشود كه بكاربست خاص حقيقت جهانشمول در واقعيت مشخص جامعه پرو و شرايط مشخص مبارزه طبقاتی امروز است. سنتز بما اجازه فهم سند و صفت مميزه ماركسيستی آن را ميدهد؛ فهم اينكه چرا امروز حزب در ارزيابی از ماركسيسم بر اساس نظريه ماركسيستی ـ لنينيستی ـ مائوئيستي، انديشه گونزالوئی اعلام ميدارد كه مائوئيسم مرحله جديد، سومين و عاليترين مرحله است.

همگی ما، كمونيستها، رزمندگان و توده ها، بايد خود را بر مبنای ايدئولوژی پرولتاريا يعنی ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم، انديشه گونزالو تربيت كنيم.

 

ب ـ انقلاب فرهنگی كبير پرولتاريائي. جشن بيست و پنجمين سالگرد اين انقلاب.

انقلاب فرهنگی كبير پرولتاريائی عظيمترين دستاورد صدر مائو بود. اين انقلاب معرف خدمتی عظيم به انقلاب جهانی پرولتريست. اين انقلاب يكی از مسائل ناروشن مربوط به سوسياليسم را حل كرد: ادامه انقلاب تحت ديكتاتوری پرولتاريا در مارش توقف ناپذيرش بسوی كمونيسم. به اين سئوال پاسخی قطعی داده شد و امروز ما كمونيستها چنين پاسخ ميدهيم: بايد انقلاب را تحت شرايط جامعه سوسياليستی بوسيله انقلابات فرهنگی پرولتاريائی ادامه دهيم. بطور كلی می بينيم كه كنه مسئله، تغيير روح مردم يعنی متحول كردن ايدئولوژی آنهاست تا ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم، عمدتا مائوئيسم در وجودشان شخصيت يابد. فقط بدين طريق ميتوانيم از احيای سرمايه داری جلوگيری كرده و بسوی كمونيسم پيشروی كنيم.

در مائوئيسم، انقلاب فرهنگی كبير پرولتاريائی موضوعی اساسی است. اگر ما مائوئيسم را بعنوان مرحله جديد، سومين و عاليترين مرحله بطور همه جانبه درك نكنيم هيچ چيز را نفهميده ايم. بهمين سادگي. زيرا همانگونه كه خيلی خوب ميدانيم، امروز ماركسيست بودن بمعنای ماركسيست ـ لنينيست ـ مائوئيست، عمدتا مائوئيست بودن است. سرمنشاء تئوری انقلاب فرهنگي، شخص ماركس است. او بود كه خاطر نشان كرد گذار از سرمايه داری به كمونيسم مستلزم انقلاب مداوم در سراسر دوران ديكتاتوری پرولتری است. آنچه ماركس از اين انقلاب حتمی و ضروری در نظر داشت يكرشته جهشهای بزرگ پی در پی بود. نظريه انقلاب فرهنگی به لنين هم برمی گردد. او چنين چيزی را پيش بينی و تشويق كرد. اما اين صدر مائو بود كه مسئله لاينحل بزرگ يعنی چگونگی ادامه انقلاب و بعمل درآوردن انقلاب فرهنگی پاسخ داد. او بود كه عظيمترين واقعه سياسی كه نوع بشر بچشم ديده را رهبری كرد و تكامل بخشيد.

عليرغم مبارزات سترگ بسياری ه بوقوع پيوسته بود، اين مسئله تا سال 1966 لاينحل مانده بود. تا اينكه پرولتاريا و خلق چين تحت رهبری شخص مائو صدر حزب پرافتخار كمونيست چين، راه چاره را يافتند. اين واقعه ای تكان دهنده بسان يك زلزله بود.

از آنجا كه اعلام گوشخراش باصطلاح “شكست سوسياليسم”، مسئله چگونگی تكوين سوسياليسم و نحوه دفاع از ديكتاتوری پرولتاريا را پيش كشيده، امروز اين مسئله برای ما از اهميت حياتی بيشتری برخوردار شده است. آنچه شكست خورده رويزيونيسم بوده، نه سوسياليسم. رويزيونيسم  برسراشيب احيای سرمايه داری به پيش رفت، در منجلاب غوطه ور و سرانجام غرق شد. در شوروی از زمان خروشچف تا گورباچف بدنام و در چين از سال 1976 كه دن سيائو پين بقدرت رسيد تا امروز، رويزيونيستها ديكتاتوری پرولتاريا را غصب كرده، سرمايه داری را احياء و سوسياليسم را نابود كردند. منظور از رويزيونيسم رهبری سياسی احيای سرمايه داري، وجه منفی پروسه احياء گری و ضداحياء گری است كه طبقه تا زمان كسب هميشگی قدرت بايد طی كند.

انقلاب فرهنگی كبير پرولتاريائی معرف دلگرم كننده ترين و عاليترين قله در پروسه جهانی مبارزه انقلاب و ضدانقلاب، احياء گری و ضد احياء گری در مسير تكاملی سوسياليسم است. اين واقعيت كه انقلاب فرهنگی فقط تا سال 1976 كه كودتای ضد انقلابی و رويزيونيستی دن سيائو پين سرمايه داری را احياء كرد، دوام يافت، بهيچوجه ضرورت چنين انقلابی را نفی نميكند. در واقع احيای سرمايه داری مهر تاييدی بر اين گفته صدر مائو بود كه در جريان مبارزه بين سرمايه داری و سوسياليسم، در مبارزه مرگ و زندگی ميان احياء گری و ضد احياء گری اين سئوال كه چه كسی پيروز بدر خواهد آمد هنوز مسجل نشده است و مبارزه طبقاتی تا پيروزی نهائي، تا كمونيسم ادامه خواهد يافت.

طی سالهای  1966 تا  1976 انقلاب فرهنگی يك واقعيت عملی و مشخص بود. اين غير قابل انكار است. همه جهانيان شاهد ماجرا بوده اند. بنابراين امروز انقلاب فرهنگی پرولتاريائی يك مسئله تثبيت شده است. ماركس در سال 1848 گفت كه قدرت سياسی را بايد بوسيله قهر كسب كرد. هرچند وی آنقدر زنده نماند كه تحقق اين بحث را ببيند يا خودش آن را به اجراء گذارد، اما راه حل را بما نشان داد: پرولتاريا بايد قدرت سياسی را بوسيله قهر انقلابی كسب كند و ديكتاتوری پرولتاريا را اعمال دارد. بهمين نحو مائو هم جهت ادامه انقلاب سوسياليستی تحت ديكتاتوری پرولتاريا راه حل ارائه داد و بعلاوه، خود آن را در عمل پياده كرد. و ما با داشتن چنين تجربه ای است كه ميدانيم چكار بايد بكنيم.

بی آنكه بخواهيم اهميت كمون پاريس در سال 1871 بعنوان نخستين قله در پروسه كسب قدرت سياسی توسط پرولتاريا را كمرنگ نمائيم بايد يادآوری كنيم ماركس بعلت فقدان حزب كمونيستی كه كمون را رهبری كند، پيشاپيش آن را محكوم به شكست می ديد. با اين وجود، ماركس گفت نبايد اجازه دهيم روحيه پرولتاريا تحليل رود، مهم نيست كه چه تعداد از رهبران بخاك می افتند. او از كمون دفاع و پشتيبانی كرد. كمون پاريس را عليرغم اهميتش بعنوان اولين قله نميتوان با پيشبرد انقلاب فرهنگی مقايسه كرد. انقلاب فرهنگی قله ای كيفيتا رفيعتر است. بعلاوه حيات كمون فقط دو ماه بود حال آنكه انقلاب فرهنگی بيش از دهسال دوام يافت و تحت رهبری صدر مائو و حزب كمونيست چين صدها ميليون نفر را بحركت درآورد. بين اين دو قله، انقلاب اكتبر برهبری لنين خالق نخستين ديكتاتوری پرولتاريا و كشور سوسياليستي، و انقلاب دمكراتيك چين برهبری صدر مائو كه بسال 94 19پيروز شد، قرار دارد. از اين چهار قله عظيم و شكوهمند در مسير كسب قدرت سياسی و ساختمان سوسياليسم، در مسير برقراری ديكتاتوری پرولتاريا و دفاع از آن، تحت رهبری طبقاتی پرولتاريای بين المللي، انقلاب فرهنگی كبير پرولتاريائی رفيعترين و متكامل ترين قله تا به امروز است.

خط سياسی عمومی حزب ما، حزب كمونيست پرو، اعلام ميدارد كه انقلاب پرو در پيشروی بسوی كمونيسم بايد از سه انقلاب بگذرد: انقلاب دمكراتيك، انقلاب سوسياليستی و انقلاب فرهنگي؛ آنهم نه فقط يكی بلكه چندين. و همه اينها از همان آغاز اجزاء راهپيمائی واحد و بی وقفه بسوی كمونيسمند. ما بايد اين نكته را بطور همه جانبه درك كنيم، دقيقا بدين خاطر كه امروز، 52 سال بعد از انقلاب فرهنگی ميتوانيم همين تصوير را در آينده خود ببينيم و مهمتر اينكه، در جريان انقلاب فرهنگی بود كه مائوئيسم جهان را فروزان ساخت و به مرحله جديد، سومين و عاليترين مرحله ماركسيسم يعنی ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم بدل شد. بيائيد تا بيست و پنجمين سالگرد انقلاب فرهنگی كبير پرولتاريائی را جشن بگيريم!سند انتخابات نه! جنگ خلق آري!  اصول تدوين شده توسط صدر مائو برای اين انقلاب شكوهمند را مورد مطالعه دقيق قرار ميدهد و بدين ترتيب موضوعات مركزی جهت برگزاری جشن بيست و پنجمين سالگرد انقلاب فرهنگی كبير پرولتاريائی را بما ارائه ميكند.

عقايدی كه در اين سند ابراز شده به انقلاب فرهنگی و كنه آن يعنی دگرگون كردن روح مردم اشاره دارد ولی ما بايد آن را بر حسب بحثی كه اينجا ارائه شده بفهميم. بايد به مطالعه بقصد بكار بستن و ترسيم نتيجه گيريهای عملی در ارتباط با مسائل سياسی عادت كنيم. از همينجا به موضوع سوم ميرسيم.

 

ج ـ اوضاع سياسي

عمل سياسی پرولتاريا اينست كه اسناد، خط سياسی و رهنمودهای حزب را بگيرد و در اوضاع سياسی جاری پياده كند. ما مطالعه را با ديد بكاربستن، با ديد حل مسائل حاد انجام ميدهيم. وگرنه بورطه كتاب پرستی و تكرار طوطی وار در می غلتيم كه يك شيوه بورژوائي، ايده اليستی و متافيزيكی است.

بنابراين ما بايد مبارزه طبقاتی جاری را در پرتو چهار بخش اين سند مورد تجزيه و تحليل قرار دهيم. بايد از تمامی زوايا ايده هائی كه اينك ارائه ميشود و مسائلی كه كميته مركزی بايد حل كند را از نظر بگذرانيم.

سند در بخش اول كه عنوان “انتخاباتی بسيار مهم برای مرتجعين” بر خود دارد به چه می پردازد؟ چارچوب بين المللی و ملی را طرح ميكند. در ارتباط با مبارزه طبقاتی بين المللی موضع ما اينست كه امروز شاهد يك تعرض عمومی ضد انقلابی هستيم. موضع حزب در سال 1985 يعنی زمانيكه گورباچف پرسترويكا را ارائه كرد چنين بود “يك تعرض ضد انقلابی جديد عمدتا بسركردگی گورباچف و دن سيائو پين” در جريانست. بعدا در سال 1990، در سندی كه اينك مشغول بررسی آن هستيم، به “تعرضی عليه ماركسيسم” اشاره كرديم كه “تشديد يافته و با تعرضی كه امپرياليستها با جار و جنجال حول باصطلاح “منسوخ شدن ماركسيسم” براه انداخته اند در هم آميخته است. بنابراين در جريان هجوم شوم به ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم بين آنها هم رقابت وجود دارد هم تباني؛ كه در اين مورد تبانی عمده است.” خلاصه آنكه، امپرياليسم و رويزيونيسم در جريان رقابت و تبانی خود دست به يك تعرض متحدانه زدند. وقايع بعد از آن دوره، صحت اين تحليل را مورد تاييد قرار داده و ميدهد. آيا نبايد چنين نتيجه گيری كنيم كه شاهد يك تعرض عمومی ضدانقلابی هستيم؟ چرا چنين حرفی ميزنيم؟ زيرا همه به انقلاب، به انقلاب دمكراتيك و سوسياليستی حمله ميكنند؛ به قهر انقلابي، به جنگ خلق، به حزب كمونيست، به سوسياليسم و ديكتاتوری پرولتاريا، و به هدف كمونيسم حمله ميكنند. آنها ادعا ميكنند كه بر مبنای واقعيات سوسياليسم ديگر معتبر و موجود نبوده و شكست خورده است. اما بايد بيادشان بياوريم كه در دهه 1950 اردوگاه سوسياليستی وجود داشت و پيروزی انقلاب چين چرخشی در تناسب قوای جهان ايجاد كرده بود. بيادشان بياوريم كه هيچ نظامی هرگز نتوانسته تحولاتی سريع و عميق نظير آنچه در شوروی و چين بوقوع پيوست را در زيربنای پوسيده سرمايه دارانه و فئودالی به انجام رساند. سوسياليسم در شوروی لنين و استالين شكوفا شد تا آنكه خروشچف رويزيونيست قدرت سياسی را غصب كرد. اوضاع چين هم مشابه اين بود. در آنجا سوسياليسم تا سال 1976 دوام يافت تا آنكه دن سيائو پين كودتائی ضدانقلابی را متعاقب مرگ صدر مائو براه انداخت. اگر سال 1848 كه اصول سوسياليسم فقط توسط دو نفر يعنی ماركس و انگلس در اثر جاودانه مانيفست كمونيست پی ريزی شد را مبداء قرار دهيم يا اگر از سال 1917  كه  سوسياليسم برای نخستين بار در عمل متحقق شد شروع كنيم می بينيم كه سوسياليسم هنوز جوان بوده و چيزی از عمرش نگذشته است. امروز سوسياليسم بعنوان يك تجربه به حيات خويش ادامه ميدهد و در وجود كمونيستها و انقلابيون جهان زنده است. سوسياليسم بمنزله يك ايدئولوژي، بعنوان مجموعه ای از سياستها، بمنزله يك تئوری و يك پراتيك وجود دارد و در وجود ما كمونيستها و انقلابيون پرو نيز زنده است.

بنابراين ما از يك تعرض عمومی ضدانقلابی صحبت ميكنيم كه در پی خنثی كردن انقلاب بمنزله گرايش عمده تاريخی و سياسی جهان امروز است. چه كسانی به انقلاب حمله ميكنند؟ هم امپرياليستها، هم رويزيونيستها. اما در اين ميان، امپرياليسم يانكی عمده است. آنها پيشاپيش اين تعرض قرار گرفته اند تا بتوانند خود را بعنوان تنها ابرقدرت سركرده در جريان رقابتشان با ابرقدرت ديگر يعنی روسيه و ساير قدرتهای امپرياليستی تثبيت كنند. اين تعرض عمدتا توسط امپرياليسم يانكی كه عمده نيروی طالب سركردگی است در حال گسترش است. به دو دليل اين يك تعرض عمومی است: زيرا توسط امپرياليستها، رويزيونيستها و مرتجعين جهان در همه جا به پيش برده ميشود. و علاوه بر اين، در تمامی حيطه ها از ايدئولوژيك گرفته تا سياسی و اقتصادی جريان دارد؛ هر چند كه امور سياسی نقطه تمركز آنست.

ما بايد نظير هر مسئله ديگر، بطور جدی به اين تعرض بپردازيم و آن را خوب درك كنيم. نكته اينجاست كه بايد واقعيات را با هدف تعيين قوانين حاكم بر آن فهميد و از اين قوانين برای دگرگون كردن واقعيت در جهت منافع پرولتاريا و خلقهای جهان استفاده نمود.

همينجا بايد يادآوری كنيم كه اين تعرض نهائی نيست. اين فرق مهمی است. اين يك تعرض عمومی ضدانقلابيست. بطور عام ميتوان گفت كه منظور از تعرض نهائي، آخرين بخش از تعرض يك انقلابست. انقلاب در مفهوم سياسی و نظامی از سه مرحله عبور ميكند و روشن است كه سياست امور نظامی را رهبری كرده و در اين ميان عمده است. اين مراحل، دفاع استراتژيك، تعادل استراتژيك و تعرض استراتژيك هستند. موضع ما اينست كه شاهد تعرض استراتژيك انقلاب جهانی هستيم. بحثمان اين نيست كه امروز تعرض نهائی جريان دارد. بعلاوه بنظر ما تعرض استراتژيك انقلاب جهانی يك پروسه طولانيست، نه كوتاه مدت. اين پروسه طولاني، پر پيچ و خم و حتی حاوی عقبگردهاست. ولی بحث ما در اينجا نه از انقلاب، كه از ضدانقلاب است؛ از يك تعرض عمومی ضدانقلابی با هدف خنثی كردن توسعه انقلاب جهانی پرولتري.

نكته ديگری كه بايد خاطر نشان شود اينست كه اينان عليرغم همه گزافه گوئی ها، يورشهای اقتصادي، لجن پراكنی های بيسابقه و حملات وحشيانه شان، محكوم به شكستند. از آنجا كه ميدانيم انقلاب ممكنست با احياء گری مواجه شود و حتی واژگون گردد، ديگر نبايد از مواجهه با يك تعرض عمومی ضدانقلابی شگفت زده شويم. برعكس، بايد آن را تحليل كنيم تا بدين ترتيب با آن دست و پنجه نرم كرده و شكستش دهيم. حملات به ماركسيسم هميشه تكامل و پيشرفت بعدی آن را بهمراه داشته است. بگذاريد حرفی كه در سال 1979  گفتيم را يادآوری كنيم: 51 ميليارد سال ماده در حال حركت يعنی بخشی كه ما از اين پروسه می شناسيم، به مارش سد ناشدنی بسوی كمونيسم پا ميدهد. اين واقعيت است. پس بگذاريد اين قانون را درك كنيم و بكار بنديم. هدف ما يعنی كمونيسم برخی ايده های بی ارتباط با اين پروسه مادی نيست. اين هدف جزئی از آن پروسه است. كمونيسم از اين پروسه سربلند ميكند و آينده آن را تشكيل ميدهد. كمونيسم جزء و بخشی از شكوفائی اين پروسه مادی بوده و تبارزی از حركت سد ناشدنی ماده است. آينده هيچ طبقه ديگری مانند پرولتاريا نيست. زمانی بورژوازی يك طبقه انقلابی بود اما عمرش از لحاظ تاريخی بسر رسيد. اين طبقه همانند جانوری وحشی كه در گوشه ای گير افتاده باشد وحشيانه لگد می پراند زيرا ميخواهد نابودی ناگزيرش را با قربانيان بسيار همراه سازد. بورژوازی ميداند كه عمرش بسر رسيده و مرده متحركی بيش نيست اما حتی در لب گور هم مقاومت ميكند تا بدست پرولتاريا دفن نشود. بايد امپرياليسم، اين هيولای آخرين كه فرزند ناقص الخلقه بورژوازی و ستم كننده بر خلقهای جهانست را بهمراه رويزيونيسم و ارتجاع جهانی از چهره گيتی پاك كرد. دفن امپرياليسم بعهده ما يعنی پرولتاريا و خلق گذاشته شده است. اين وظيفه از نقطه نظر تاريخی ضروری است و بر دوش ما قرار دارد. بايد اعتقاد مطلق داشته باشيم كه ما بورژوازی را در هم كوبيده و امپرياليسم را بهمراه همه شركاء و نوكرانش دفن خواهيم كرد.

در بخش اول سند كه به اوضاع سياسی پرو مربوط ميشود مسئله “مشروعيت بخشيدن” مورد بحث قرار گرفته است. بعد از كنگره ما در نشستهای متعدد اين مقوله را كه توسط امپرياليسم يانكی در چارچوب تز “جنگ با شدت كم” ارائه شده، مورد تجزيه و تحليل قرار داده ايم. اين برای ما مسئله مهمی است و بايد سئوال كنيم چه چيزی بكف آورده اند. پاسخ اينست كه هيچ چيز. فوجيموری از طريق انتخابات به يك مشروعيت كمرنگ هم دست نيافت. نه فقط به خاطر خصلت ارتجاعی و مضحك انتخابات در پرو، بلكه بدين خاطر كه رای هم نياورد. برعكس، از آنجا كه 27 درصد مردم غايب بودند و اين رقم بيش از 24،6 درصدی بود كه در دور اول به او رای دادند و بسيار از كمتر از 50 درصد باضافه يكی است كه در قانون اساسی مقرر شده، اين انتخابات مشروعيت فوجيموری را زير سئوال برد. او در دور دوم، حتی با كمك حزب آپرا، چپ متحد و چپ سوسياليست فقط توانست از مرز 50 درصد بالاتر رود. عملكرد فوجيموری به “مشروعيت” وی لطمه بيشتری زده است. همه كارهای او عليه خلق است و اين طبيعی است زيرا فوجيموری يكی از نمايندگان بورژوازی بزرگ، عمدتا كمپرادورها، و زمينداران بعنوان يك كل است. او چاپلوس ترين رئيس جمهور طرفدار يانكيها و هارترين دشمن جنگ خلق است كه تا بحال پرو بخود ديده است. به يك كلام، او يك جلاد و خائن ملی است.

او مشروعيتی ندارد و با سرعتی خيره كننده بطور كامل افشاء شده است. خلق احساس ميكند كه هيچ حقانيت و دليل برای اينهمه تبهكاری و ستم وجود ندارد. جنگ خلق اين درك را تقويت ميكند. نقض سيستماتيك حقوق انسانی خلق و سياستهای كشتارگرانه فوجيموري، بمعنای تعقيب مسير بلونده و گارسيا است. اين واقعيات را نميتوان پوشاند زيرا خلق مستقيما آنها را تجربه كرده است. پيدا شدن مجدد گورهای جمعي؛ كشتار پسران و دختران خلق؛ كشتار جبونانه رزمندگان و خانواده هايشان كه مطلقا مسكوت گذاشته شده؛ سياست اسير نگرفتن (و در واقع كشتن) در جريان جنگ كنوني، اموری است كه نميتوان از چشم خلق پنهان داشت زيرا خلق است كه آن را متحمل ميشود. جنايات سبعانه ای عليه خانواده ها و توده هائی كه غير مسلح و تنها با پرچم و شعار در پنجمين سالگرد روز قهرمانی در ميادين و زاغه های ليما راهپيمائی ميكردند، صورت گرفت. چگونه ميتوانند كشتار سن گابريل را پنهان كنند؟ آيا ميتوانند تبريك گفتن فوجيموری به عاملان اين جنايت را منكر شوند؟ هنگاميكه يك دانشجو و دو جوان تهيدست بخاطر حمل كوله پشتی بقتل رسيدند اعتراضاتی صورت گرفت. آيا ميتوان آنها را ناديده گرفت؟ آيا بار ديگر قاتلين پناه خواهند يافت؟ چگونه كشتار عليه جوامع قبيله اي، استفاده جنايتكارانه ارتش از دهقانان بعنوان گوشت دم توپ، باز گذاشتن دست نيروی شبه نظامی روندرو در انجام انواع جنايات ميتواند برای حكومت فوجيموری مشروعيت ببار آورد؟ آيا كاهش وحشيانه دستمزدها، ناديده گرفتن كامل امر تحصيل و بهداشت خلق توسط “حكومت وبائي”، نفی سيستماتيك حقوق خلق و دستاوردهائی كه توسط پرولتاريا و خلق حاصل شده، سركوب مداوم و فزاينده عليه توده ها، رواج به گرو كشيدن اراضی و رباخواری و تمركز مالكيت ارضی كه در حال حاضر از طريق خلع مالكيت از دهقانان فقير صورت ميگيرد، قحطی زدگی ميليونها مردمی كه گرفتار فقر بی حد و حصرند، ركود عميق اقتصادی كه درآمد توده های پرو را بسطحی تنزل داده كه در چند دهه گذشته بيسابقه بوده است، تخريب منابع ملی و چوب حراج زدن و فروش كل كشور به امپرياليسم و غيره و غيره، حكومت فوجيموری را مشروعيت می بخشد؟ درست برعكس، اين حكومت طی كمتر از يكسال كاملا افشاء شده است.

خلاصه كنيم. در مطالعه بخش اول اين سند بايد نكات زير را مد نظر قرار دهيم: 1 ـ تعرض عمومی و شوم ضدانقلابي. 2 ـ مشروعيت زدائی فزاينده حكومت فوجيموری و دولت پوسيده پرو.

در بخش دوم كه عنوان “تضاد سياسی تعميق می يابد و تضادها اوج ميگيرد” بايد پروسه سرمايه داری بوروكراتيك را كانون توجه قرار دهيم. نظريه حزب ما در مورد سرمايه داری بوروكراتيك چنين است: اين شيوه و شكلی است كه سرمايه داری در كشورهای عقب مانده نيمه فئودالی و نيمه مستعمره نظير كشور ما بخود ميگيرد. اين پروسه به تكامل تاريخی كشور مرتبط است. در قرن هجدهم، سرمايه داری پرو تنها بطريقی كاملا جنينی تكامل يافت. اين پروسه در ميانه قرن نوزدهم شتاب گرفت يعنی زمانيكه كشور به انقياد امپرياليسم بريتانيا درآمد و نتايج جنگ با شيلی را متحمل شد.

بعد از سال 1895 سرمايه داری بوروكراتيك سه دوره را از سر گذراند: 1 ـ از سال 1895 تا 1945 كه 1920 نقطه تمركز آن بود. اين دوره توسعه سرمايه داری بوروكراتيك است. 2 ـ از سال 1945 تا 1980 كه دهه های 1960 و 1970 نقطه تمركز آن بود (يعنی متعاقب كودتای فاشيستي، كورپوراتيويستی توسط ولاسكو.) اين دوره ريشه دواندن سرمايه داری بوروكراتيك است. نظر حزب اين است كه كودتای فاشيستی سه هدف را دنبال ميكرد: اولا، ريشه دواندن سرمايه داری بوروكراتيك. ثانيا، بازسازی جامعه پرو. ثالثا، جلوگيری از وقوع انقلاب در كشور. واضح است كه آنها در هيچيك از اين سه مورد به موفقيت كامل دست نيافتند. با اين وجود تا حد معينی شالوده ريزی كردند. خيره كننده ترين گواه شكست آنها، آغاز جنگ خلق در سال 1980 بود. بدين ترتيب سومين دوره يعنی دوره نابودی سرمايه داری بوروكراتيك آغاز شد كه تا امروز دارد.

سرمايه داری بوروكراتيك از بدو تولد شديدا بيمار بود. امروز اين سرمايه داری پا به بحرانی عمومی نهاده و به مرگ خويش نزديك ميشود. اما اگر كسی تكامل سرمايه داری بوروكراتيك را مورد بررسی دقيق قرار دهد ميتواند ببيند كه در دوره های گوناگون، زير ـ دوره هائی وجود دارد. مثلا، در دوره نخست يك مقدمه، يك مرحله تداراتی وجود داشت. سپس در دهه   1920 مرحله ديگری بود كه طی آن شالوده توسعه سرمايه داری بوروكراتيك ريخته شد، اما بدنبالش فروپاشی آن فرارسيد. زمانيه سطح توسعه مورد نظر بدست نيامد، شور وارد بحران و سراشيب بزرگتری شد. شواهد تاريخی گواه اين مدعاست. در دوره دوم  يعنی دوره ريشه يابی سرمايه بوروراتي، بار ديگر شاهد ی مرحله تداراتی يا پيش درآمد هستيم؛ مرحله ای ه شامل زمينه چينی برای دور نوينی از توسعه بود و بالاخره بحرانی ديگر بروز رد ه به ی فروپاشی جديتر منتهی شد.

در دوره سوم يعنی دوره نابودی سرمايه بوروكراتيك كه از سال 1980 آغاز شده باز هم شاهد يك مقدمه بوديم.  يعنی يك مرحله طولانی پر پيچ و خم جهت آماده ردن شرايط كه تا دهه  1990 بسط می يابد. امروز آنها شالوده پيشبرد سياستهای نئوليبرال را می ريزند و درباره چگونگی پيشبرد يك “انقلاب” حرافی می كنند اما درست همانگونه كه در دوره پيشين سرمايه داری بوراكراتيك ديديم، مرحله شالوده ريزی طی دوره سوم نيز بناگزير به بحران ديگری خواهد انجاميد. بحرانی كه بنوبه خود به يك فروپاشی بس داغان كننده پا خواهد داد. جهت ترسيم مرز تمايز بين دوره دوم و سوم بايد تاكيد كنيم كه طی دوره دوم از دولت بعنوان اهرم اقتصادی عمده استفاده ميشد حال آنكه امروز آنها می خواهند اين نقش را به موسسات غير دولتی بسپارند. تاريخ نشان می دهد كه چنين شالوده ريزی هايی به برخی نتايج دست می يابد اما در عين حال به بحرانی عميقتر می انجامد. همه اينها نشانگر آن است كه امروز سرمايه داری بوروكراتيك در دوره سوم حياتش در بحبوحه يك بحران عمومی ايدئولوژيك، سياسی و اقتصادی است. اين اوضاع از سال 1974 ببعد بطرز فزاينده ای وخيم گشته و هيچ راهی برای فائق آمدن بر آن در دستشان نيست. دولت از لحاظ سياسی چند شقه است: رئيس جمهور از طريق احكام مستقيم حكم می راند و اين نقض قدرتی است كه توسط ماده 112، بند بيستم قانون اساسی خودشان معين گشته است. مجلس نمی تواند بعنوان يك نهاد قانونگزار عملكرد معين خود را به پيش برد. دستگاه قضائی توسط فوجيموری به استهزاء گرفته شده و از تمامی منابع مالی محروم گشته است. دستگاه قضائی بطور فزاينده ای به الطاف و فرامين رئيس جمهور وابسته ميشود. بعلاوه قوانين منجمله قانون جزائی جديد مرتبا فاشيستی تر ميشود. هر روز شاهد نشانه جديدی از فاشيسم و مواضع فاشيستی هستيم. آنها در حيطه ايدئولوژيك نظير اربابان امپرياليستشان تحت چتر يك ايدئولوژی پوسيده و بی آينده گرد می آيند. تنها هدفی كه برايشان باقی مانده برافراشتن لبيراليسم يعنی پرچم قرن هجده و اوائل قرن نوزده است. اين پرچم از زمان جنگ جهانی اول ديگر نخ نما و پاره پاره شده و امروز ديرزمانی است كه منسوخ گشته است. اينها افراد كله شقی هستند اما آينده ای ندارند. حال آنكه سوسياليسم ثابت كرده كه صاحب آينده ای درخشان است. سرمايه داری جسدی بيش نيست و مانند ساير اجساد بايد بخاك سپرده شود.

بنابراين آنها از لحاظ ايدئولوژيك، سياسی و اقتصادی در يك بحران عمومی عميق و عميقتر غرق ميشوند و توسط جنگ خلق مرتبا نابود ميشوند.

حكومت با اوضاعی مواجه است كه مرتبا دشوارتر ميشود اين پيچيده ترين و دشوارترين وضعيتی است كه پرو بياد دارد. آنها قادر نيستند اين اوضاع را بر طرف كنند. هر اقدامی كه بكار بندند، فقط ميتواند به سطحی ترين تعديلات و سرانجام به ورشكستگی كامل بيانجامد. ابزار عمده نابودی اينان جنگ خلق است كه بر مبارزه طبقاتی توده های خلق مبتنی می باشد.

خاطر نشان كردن سه دوره سرمايه داری بوروكراتيك و صفت مشخصه هر يك، بويژه دوره آخر حائز اهميت است. اين است كه به ما اجازه می دهد ناتوانی آنها در پيشبرد موفقيت آميز سه وظيفه ای كه مقابل مرتجعين پرو و اربابان امپرياليستشان، عمدتا امپرياليسم يانكی قرار دارد را بفهميم: تحرك بخشيدن به سرمايه داری بوروكراتيك، بازسازی دولت و نابود كردن جنگ خلق. اين وظايف از لحاظ تاريخی و سياسی غيرممكن هستند. حتی مرتجعين پرو خود می گويند كه حكومت فوجيموری هيچ دستاوردی نداشته و صرفا از شكستی به شكست ديگر در می غلتد. اين تنها بخشی از حقيقت است زيرا مشكلات بناگزير و بطرز فزاينده ای ظاهر ميشوند. اينها واقعيات مشخص راه بوروكراتيك استثمارگران يعنی بورژوازی بزرگ، زمينداران بزرگ و امپرياليسم هستند. اينها تبارز يك قانوند: اين قانون كه تكامل سرمايه داری بوروكراتيك شرايط را برای انقلاب پخته می كند و انقلاب با گسترش جنگ خلق شتاب می يابد و قدرتمندتر رشد می كند و با خود كسب سراسری قدرت سياسی را نزديكتر ميسازد.

دومين بخش سند به انتخابات محلی ويژه نيز می پردازد. تا بحال گزافه گوئی های معمول بسياری درباره آنها بوده است. مطبوعات آماده اند كه جاروجنجالهای هميشگی را در تبليغ اين انتخابات براه اندازند اما مشكل بتوانند واقعيت را پنهان كنند: امروز نيروهای مسلح نتنها در رای گيری شركت می كنند بلكه خود مستقيما مقامات محلی را بكار می گمارند. همانطور كه در سند “كانگايو” ميخوانيم آنها همچنان به اينكار ادامه ميدهند. حقيقت برملا شده است. آنها عادت داشتند درباره باصطلاح پيروزی دمكراسی لاف زنی كنند اما امروز مجبورند اعتراف كنند كه در بيش از 004 بخش هيچ مقام محلی بر سر كار نيست. اينهم از دمكراسی آنها! بعلاوه آنها اگرچه نمی توانند از كانديداهای پستهای محلی حفاظت كنند اما به آنها اجازه كنار كشيدن هم نمی دهند. اين چيزی است كه امروز در مورد كانديداهای چپ متحد در آياكوچو می بينيم. در استان “خونين” آنها مجبور شدند رهبران اصلی نيروهای شبه نظامی خود را كانديد كنند.

بنابراين انتخابات برای اين نظام پوسيده چيزی بيش از ابزار ادامه ستم و استثمار خلق نيست. بهمين علت است كه تاكتيك حزب مبنی بر تحريم انتخابات، تاكتيك خوبی است. اين تاكتيك گرايش خلق بضديت با انتخابات را گسترش ميدهد و به جنگ خلق خدمت می كند.

نكته مركزی در سومين بخش سند كه عنوان “تحريم گرايش خلق بضديت با انتخابات را گسترش ميدهد و به توسعه جنگ خلق خدمت می كند” برخود دارد، مسئله پيشرفتهای ماست. اين پيشرفتها نافی دروغهايی است كه در سال 1989  عليه ما ابراز شده است. اين بخش از سند بر ارزيابی ارائه شده توسط پلنوم دوم كميته مركزی تاكيد می گذارد: طبق اين ارزيابی در سال 1989جنگ خلق با برقرار كردن كميته های علنی خلق به پيروزی بزرگی دست يافت و در سال 1990تعادل استراتژيك را بدست آورد. همه اينها در يك جمله ساده خلاصه شده است: درود بر تعادل استراتژيك! مرتجعين و رويزيونيستها بلرزه درآمده اند و دندانهايشان را بهم می سايند. تقريبا همه آنها با صدايی گرفته می كوشند اين وضع را منكر شوند. آنها عمليات نظامی خونين و بی معنايی را عليه ما آغاز كردند. آنها مثل هميشه خشم خود را بر سر توده ها خالی می كنند و می كوشند “ثابت” كنند كه تعادل استراتژيكی در كار نيست. چرا آنها گرفتار يك آشفتگی مرگبار گشته اند؟ زيرا نظم كهن رو به مرگ است و بايد دفن شود. حزب هميشه سر حرفش ايستاده است. ما هميشه هر كاری را كه گفته ايم انجام داده ايم. ما گفتيم كه مبارزه مسلحانه را آغاز خواهيم كرد و در سال 1980  اينكار را كرديم. امروز ما به مرحله كسب سراسری قدرت پا می گذاريم. ما تعادل استراتژيك را اعلام كرده ايم و آن را بطور مشخص تعريف نموده ايم. ما برا آن تاكيدی بيش از پيش گذاشته ايم: “تعادل استراتژيك و تدارك ضد حمله برای دشمن بدان معناست كه بايد در پی بازپس گرفتن مواضع از دست رفته اش باشد تا نظام خويش را نجات دهد. و برای ما به معنای تدارك تعرض استراتژيك از طريق سازماندهی كسب قدرت دولتی است.” ما بايد اين امر را خوب درك كنيم تا بتوانيم آن را هر چه بهتر بعمل در آوريم. ما بايد بطور همه جانبه مسئله تعادل استراتژيك را نه فقط در چارچوب آموزه های صدر مائو بلكه در شكل خاصی كه اين مقوله در كشور ما بخود می گيرد مورد مطالعه قرار دهيم.

بعلاوه ما بايد ببينيم كه چگونه  سومين ارزار پيشرفت در گسترش مناطق پايگاهی كه بخشی از نقشه بزرگ  برای گسترش مناطق پايگاهی جهت كسب قدرت سياسی است يك محصول پروسه كلی يازده سال جنگ خلق است. اهميت كارزار سوم اين است كه بطرز موفقيت آميزی نقشه پيشرفت را بانجام رسانده و بنابراين حلقه رابط با يك نقشه جديد است. بطور خلاصه، اتمام كارزار سوم در ماههای مه، ژوئن و ژوئيه عالی بوده است. پيش از اين هيچگاه جنگ خلق كه عمدتا در روستا جريان دارد و به شكل مكمل در شهرها انجام ميشود اين چنين عميق به پيش نرفته بود و به چنين قله هايی دست نيافته بود. همگی ما، در تمامی سطوح، بايد بعلت اينكه اين وظيفه دشوار را از صميم قلب به انجام رسانده ايم، بسيار شادمان باشيم. از چند آجر شروع كرديم و سپس آجرهای بيشتری بروی آن قرار داديم تا ديواری محكم ايجاد شد. بگذار خائنين دست و پا بزنند و اين واقعيت را نفی كنند. علت چنين كاری منافع طبقاتی آنهاست. آنها ميخواهند جيب خود را پر كنند، برايشان مهم نيست كه مرتجعين پرو و امپرياليستها پول چندانی برای پرداختن به آنها ندارند. ما با اين واقعيت بخوبی آشنائيم زيرا آنرا شخصا تجربه و خلق كرده ايم. بنابراين توده ها و ما در حزب، ارتش چريكی خلق و قدرت سياسی نوين دستاوردهای عظيم جنگ قهرمانانه خلق را می فهميم.

آيا جنگ خلق تاثيری داشته است؟ كاملا واضح است. مثلا برای نخستين بار بحثی درباره جنگ خلق پرو در سنای آمريكا براه افتاده است. تكانهايی كه جنگ خلق ايجاد كرده به دورترين بخشهای ارتجاع جهانی نيز رسيده است. اين نشانه  عمده نيست اما مهم است. درعين حال در پرو برخی افراد در حال ساختن قلعه های فوق مدرن هوائی هستند. اين افراد شامل جلاد و خائن ملی يعنی فوجيموری و قصابانی نظير ژنرال مالكا وزير كشور، ژنرال تورس آسيه گو وزير دفاع، طرفداران پر و پا قرص يانكی ها نظير بولونيا وزير اقتصاد، و افراد پستی نظير برنالس، تاپيا، گونزالس و امثالهم هستند كه بر گرده توده ها از نردبان قدرت بالا ميروند. اين افراد كه همگی نوكران چاپلوس امپرياليسم و طبقات استثمارگرند “كمكهاي” امپرياليستی را گدائی می كنند. آنها تصور می كنند كه اين كمكها به شكست جنگ خلق خواهد انجاميد. آنها از پيشرفتهای واقعی جنگ خلق صحبت می كنند تا دليلی برای “پذيرش مجدد پرو در جامعه مالی جهاني” و دفاع از دولت فوق ارتجاعی پرو توسط امپرياليستها دست و پا كنند.

در ايالات متحده اقدامات نخستين برای انتخابات سال آتی آغاز شده و بوش برای اينكه مجددا انتخاب شود با تمام قوا به ميدان آمده است. او در خاورميانه به برخی موفقيتهای سطحی دست يافته است. پيروزی او در خاورميانه برايش بحد كافی خوب است هرچند همه می دانند كه نتوانست به اهدافش دست يابد. ما مسئله را بدين شكل مطرح می كنيم زيرا انجام يك حمله جبونانه و قلدرمنشانه عليه يك خلق را نمی توان دستاورد چندانی محسوب داشت. خصوصا امروز كه هر يك از مبارزات خلقهای جهان برای كسب رهايی جزئی از انقلاب جهانی است. (ما به محدوديتهای طبقاتی صدام حسين كاملا آگاهيم.) بعلاوه اين “پيروزي” امپرياليسم يانكی بود. آنها در خليج وارد جنگ شدند تا به اقتصاد خود تحركی بخشند اما مسئله آنگونه كه انتظار داشتند پيش نرفت و آنها همچنان در ارتباط با ساير قدرتهای امپرياليستی با مشكلات اقتصادی جدی دست بگريبانند. اگرچه اين بدان معنا نيست كه آمريكا ديگر يك ابر قدرت امپرياليستی نمی باشد. بعلاوه بوش جنگ عليه مواد مخدر را اعلام كرد. او خود را در مقابل مردم قرار داده است زيرا اقدامات وی مبنی بر مقابله با معضلات اقتصادی فقط افزايش مالياتها و كاهش بودجه برنامه های اجتماعيست. اين مسئله به مقاومت مردم آمريكا پا داده است. همچنين جنگ عليه مواد مخدر بوش را در برابر فقيرترين و استثمار شده ترين توده ها بويژه اقليتهای ستمديده قرار داده و در اينجا نيز او به موفقيت اندكی دست يافته است. جنگ عليه مواد مخدر در ارتباط نزديك با نبرد عليه جنگ خلق در پرو و مبارزه طبقاتی در منطقه كوهستانی آند قرار دارد. اين امر در امور سياسی ايالات متحده بازتاب می يابد. بنابراين بايد نتيجه گيری كنيم كه اين مسئله در ماه سپتامبر تمام نخواهد شد. در اين ماه قرار است كمكهای آمريكا به جكومت پرو از سر گرفته شود و يك معاهده “ضد مواد مخدر” بهمراه معاهدات ديگر امضا شود كه رعايت حقوق بشر يكی از آنهاست. يعنی همان چيزی كه حكومت بطور سيستماتيك آنرا نقض می كند. جنگ خلق در پرو به يك موضوع انتخاباتی تبديل شده است و اين برای ما بسيار جالب توجه است كه می بينيم در كنگره آمريكا هم بازتاب اين جنگ بچشم ميخورد بعلاوه اين عاملی است كه به مبارزه رفقای ما، رفقای حزب كمونيست انقلابی آمريكا و جنبش انقلابی انترناسيوناليستی خدمت می كند و ما را بيشتر متحد می سازد. همانگونه كه پيشبرد كارزار مشترك عليه امپرياليسم، عمدتا امپرياليسم يانكي، تحت شعار “يانكی گو هوم!” چنين می كند. اين نمونه ديگری از دستاوردها و تاثير كارزار سوم است.

چهارمين بخش سند تحت عنوان “انتخابات نه! جنگ خلق آري!” بخش عمده است. در اينجا ما معيارهای خود درباره چگونگی ارزيابی از ماركسيسم در حال حاضر را ارائه داده ايم. ما تزهای پايه ای ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم، عمدتا مائوئيسم را در چهار عرصه مورد مطالعه دقيق قرار داده ايم و بر اصول خود مجددا تاكيد كرده ايم. اين حتی نشانگر چگونگی درك ما از اين مقوله بعنوان يك كل واحد است و اينكه چگونه ما با اين شيوه فرمولبندی خدمات ماركس، خدمات بيشتری كه لنين انجام داد و خدمات باز هم بزرگتری كه توسط صدر مائو بانجام رسيد را بيان می كنيم؛ و بعلاوه ما بدينطريق تكامل مائوئيسم بعنوان مرحله جديد، سومين و عاليترين مرحله را نشان ميدهيم.

نخستين و بموقع ترين نتيجه ای كه بايد استخراج شود اينست كه: جهت گسترش انقلاب جهانی پرولتري، نابودی امپرياليسم و ارتجاع بين المللی و محو رويزيونيسم، پشتيبانی و دفاع از ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم و بكاربستنش تعيين كننده است. كنه قضيه اينست. در دهه  1960 مائوئيسم قدرتمندترين سلاح، بمب اتمی ما و سلاح شكست ناپذير نام گرفت. امروز می بايد بيش از گذشته متوجه اهميت تاريخی و شكست ناپذيری مائوئيسم باشيم و بدانيم كه ماركسيسم بس قدرتمند است زيرا حقيقيست. اين عاملی تعيين كننده است كه هر چيز ديگر بدان وابسته می باشد و از آن سرچشمه ميگيرد. اگر از مائوئيسم منحرف شويم انقلاب لطمه خواهد ديد. اما آنها هيچگاه نخواهند توانست از انقلاب ممانعت كنند زيرا ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم از نو خود نمائی ميكند و رهبری را بدست ميگيرد. آنچه عمدتا بدان نياز داريم مائوئيسم است كه بايد درفش آن را هر چه رفيعتر به اهتزاز درآوريم. اين بدان معناست كه نه فقط بايد از آن پشتيبانی رد بله بايد از آن بدفاع برخاست.  برافراشتن درفش ها بمعنای دفاع از آنهاست. مسئله عمده بكاربستن آنست.

چرا بايد از ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم، عمدتا مائوئيسم دفاع و پشتيبانی كنيم و آن را بكار بنديم؟ بخاطر پيشبرد انقلاب جهانی پرولتري. انقلاب گرايش عمده در جهان امروز است. بدون پيروزی تمام و كمال انقلاب يا بعبارت ديگر، كمونيسم، هيچ آينده ای برای نوع بشر وجود ندارد. بنابراين سئوال، چگونگی پيشبرد انقلاب جهانيست و اين يعنی انجام انقلاب و دست زدن به آن. همانگونه كه قبلاخاطر نشان شده سئوال اين نيست كه ما چند نفريم بلكه بايد پرسيد چقدر مصصم هستيم اينكار را انجام دهيم. در سال 1848 فقط ماركس و انگلس بودند. امروز بعد از گذشت 143 سال ميليونها نفر از ما در سراسر جهان وجود دارند. 143 سال پيش ما هيچ چيز نداشتيم. امروز دو تجربه غني، پرافتخار و عظيم تاريخی را صاحبيم. تجاربی كه در وجود پرولتاريا و خلقها، در وجود ما، زنده اند. و بار ديگر بايد تاكيد كنيم كه احيای سرمايه داری اين واقعيت كه انقلاب گرايش عمده است را نفی نميكند. شايد مرتجعين در خيال خود اين واقعيت را منكر شوند، اما اين خيالی پوچ است. زيرا انقلاب جهانی پرولتری در حال پيشروی است و ما جزئی از اين پيشرفت هستيم. اين حقيقتی است كه چنين پيشرفتی بايد به بهای خون حاصل شود، اما مگر هر چيزی بهائی ندارد؟ اگر خونی كه از پيكر كمونيستها و انقلابيون در سراسر جهان بر خاك ريخت نبود ما هم در اين موقعيت نبوديم.

ما برای نابودی امپرياليسم و ارتجاع بين المللی و محو آنها از چهره گيتی به مائوئيسم نياز داريم. مهم نيست كه چقدر در مورد ما لجن پراكنی ميكنند، دست آخر اين مائيم كه آنها را بهمراه تمامی آثار و نشانه هايشان دفن ميكنيم. هيچ طريقی برای ممانعت از اين خانه تكانی تاريخی بزرگ وجود ندارد.

ما برای محو رويزيونيسم هم به مائوئيسم نياز داريم. امپرياليسم و رويزيونيسم همراه يكديگر در گنداب غرق خواهند شد اما بدون نبرد با رويزيونيسم نميتوانيد با امپرياليسم بجنگيد.

ما اهميت تعيين كننده مائوئيسم را مورد تاييد مجدد قرار ميدهيم. ما اعتقاد مطلق داريم؛ كوچكترين شكی بدل راه نميدهيم و يك قدم هم از راه باز نمی مانيم. كمونيستها، طبقه، انقلابيون خوشبينند و هيچ چيز نميتواند راه ما را سد كند.

همه اين بحثها ما را به شعار تعرض عمومی ضدانقلابی را عقب برانيد! ميرساند. اين شعار بايد دستور كار ما باشد.

ما بايد نتيجه ديگری نيز استخراج كنيم: بايد به وظيفه ای كه ديگر در موردش به توافق رسيده ايم شكل مشخص بدهيم: افكار عمومی را خلق كنيد و فعاليت ايدئولوژيك عميق و نافذی را در ميان توده ها براه اندازيد! باشد تا اين وظيفه را قاطعانه و بدون فوت وقت به اجراء درآوريم. ماركسيسم بما اهميت تبليغ و ترويج را می آموزد. سخنان ماركس در سراسر جهان، تقريبا به تمامی زبانها، پراكنده شده است. لنين بما آموخت، مهم نيست فاصله كاشت و برداشت چقدر باشد زيرا ترويج هميشه ثمرات عالی ببار می آورد. مائوتسه دون گفت كه هم ارتجاع و هم انقلاب نياز به خلق افكار عمومی دارند: مرتجعين برای تداوم استثمار نياز به خلق افكار عمومی عليه انقلاب دارند. در حاليكه ما برای بكارگيری قهر انقلابی جهت كسب قدرت و دفاع از آن نياز به خلق افكار عمومی داريم. بدون خلق افكار عمومی بنفع انقلاب نميتوانيم قدرت سياسی را كسب كنيم.

ما صاحب يك ايدئولوژی پر افتخار هستيم يعنی ماركسيسم ـ لنينيسم ـمائوئيسم، عمدتا مائوئيسم. اين ايدئولوژی قدرتمندترين سلاح در جهان امروز است. ما بكاربست خلاقانه اين ايدئولوژی يعنی انديشه گونزالو را صاحبيم. پس بگذاريد اذهان را مسلح كنيم. اذهان بيشتر و بيشتری را عميقتر از پيش مسلح كنيم؛ افار خلق را فتح نيم، دستانش نيز مسلح خواهد شد. بيخود نيست كه حزب ما همواره بخاطر احاطه بر امور سياسی شهرت داشته است، زيرا سياست چيزی نيست جز بكاربست مشخص ايدئولوژی در مبارزه برای كسب قدرت سياسي. امروز ايدئولوژی ما از همه جهت و در تمامی حيطه ها تحت حمله قرار گرفته و اين حملات در حال افزايش است. اما آنها از مقابله مستقيم با ما هراس دارند. در يك مناظره مستقيم ايدئولوژيك با ماركسيسم جز شكست چيزی حاصل آنها نخواهد شد. انتقاد بورژوازی از اظهارات بی ملاحظه و مهر زدنهای بی پايه فراتر نميرود. آنها چه چيزی دارند كه با ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم برابری كند؟ ايدئولوگهای جديد بورژوا بی مايه اند. مثلا، فوكوياما را در نظر بگيريد كه زمانی ستاره بختش ظاهرا خوش می درخشيد اما بعدا افول كرد و مانند كبريتی خاموش شد. او هرگونه تكاملی را در تاريخ نفی كرد و مرگ ايدئولوژی را اعلام داشت. او بويژه مرگ ايدئولوژی پرولتاريا را اعلام نمود و ايدئولوژی بورژوازی را از اين امر مستثنی كرد؛ به دليل اينكه از قرار امپرياليسم بعنوان يك نظام اقتصادی و سياسی حكمفرما شده است. اما تاريخ و ايدئولوژی همچنان به نبرد ادامه ميدهند و مبارزه طبقاتی قوه محره آنست. ياوه های فوكوياما در مقابله با تاريخ باد هوا شده و نبرد ميان ايدئولوژيهای طبقات گوناگون ادامه يافته است: از بنيادگرايان عرب و دينشان گرفته تا نئوليبرالها و نئوپوزيتيويستها و فاشيستها با انواع مختلف ايدئولوژی بورژوائی شان، و همينطور ما كمونيستها، منجمله در جنگ خلق تحت رهبری حزب كمونيست پرو با ايدئولوژی علميمان كه ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم نام دارد. بدين ترتيب بار ديگر ياوه ها و تئوريهای دروغين بورژوازی دود ميشود و بهوا ميرود.

اين اواخر آنها به “ژوزف دمستر” رجعت كرده اند كه حقيقتا چرند است. حتی “اوسلار پی يتري” كه شاه اسپانيا بخاطر آثارش به او جايزه داده ميگويد “دمستر” دشمن هر چيز مترقی است. اين حرف صحيحی است زيرا “دمستر” يك متعصب سرسخت طرفدار پاپ بوده است. تنها چيزی كه از پوشيدن خرقه عقب افتاده ترين “تئوريسين ها” نصيب بورژوازی ميشود عفونت بيش از پيش است. بورژوازی و ارتجاع بطور كل كه حتی ذره ای خون تازه برای جان دميدن به كالبد پوسيده شان ندارند فقط ميتوانند رگهای خود را با كثافات مسموم پر كنند.

چگونه بايد به حملات ايدئولوژيك اينان پاسخ گوئيم؟ بايد اينان را بطور همه جانبه افشاء كنيم، نقاب فريبكارانه و متعفنشان را از هم بدريم، و با ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم، عمدتا مائوئيسم و اربست آن در واقعيت مشخص، با اينان مقابله كنيم. ماركسيسم تنها ايدئولوژی حقيقی بلحاظ علمی است. اين ايدئولوژی ميتواند كوه ها را از جای بر كند و جهان را واژگون ساخته، دگرگون كند. ايده اليسم فقط ميتواند تصويری وارونه از واقعيت ارائه دهد. ماركس گفت كه فلسفه به بند كشيده شده بود، از توده ها ربوده شده بود، گرفتار كلمات و لفاظيهای پيچيده شده بود تا از دسترس توده ها دور بماند. ما بايد فلسفه را آزاد كنيم و به توده ها باز گردانيم. ما بايد از طريق بسيج توده ها فلسفه خويش را بدرستی بكار بنديم. خلق افكار عمومی برای بسيج توده ها صورت ميگيرد. بگذاريد آنها مبلغ و مروج باشند. بگذاريد برای آموزش ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم، عمدتا مائوئيسم و انديشه گونزالو به توده ها يك جنبش توده ای برپا كنيم. ضرورت چنين جنبشي، از همان ابتدا يكی از آموزشهای پايه ای ماركسيستی بوده و انقلاب فرهنگی كبير پرولتاريائی مثال زنده و افتخار آميزی از بسيج توده ها بر مبنای ايدئولوژی ماركسيستی ـ لنينيستی ـ مائوئيستی جهت ادامه ساختمان سوسياليسم تحت ديكتاتوری پرولتاريا، پايداری در مسير انقلاب، جلوگيری از ربوده شدن ثمرات انقلاب و دفاع از آن بود. توده ها را در يك جنبش عظيم و عميق تئوريك و ايدئولوژيك بر مبنای ايده های ماركسيستی ـ لنينيستی ـ مائوئيستي، انديشه گونزالوئی بسيج كنيد. آنها را از اين كثافات فئودالي، بورژوائی و طرفدار امپرياليستی كه جهان را در چشمشان وارونه می نماياند، رها كنيد. بگذاريد فلسفه از كشوی ميز تحرير بيرون بيايد. فلسفه را از چنگ كتاب پرستان و نهادهای قلابی آكادميك آزاد كنيد و به ميان توده ها، به درون مبارزه طبقاتی روزمره، به ميان خلق ببريد. روح توده ها ربوده شده است؛ آن را پس بگيريد و به آنها باز گردانيد تا ديگر نگذارند كسی تحميقشان كند. فلسفه و علم به دانشمندان و خبرگان تعلق ندارد بلكه از آن توده هاست. امروز ديد توده ها بيش از پيش ديالكتيكی ميشود اما اين امر بايد آگاهانه صورت گيرد تا آنها قوانين ديالكتيك را آگاهانه بكار گيرند و قانون تضاد را با شناخت كامل از مفهوم آن در طبيعت، جامعه و ايده ها بكار بندند. توده ها قادرند چنين دستاوردی حاصل كنند زيرا آنها سازنده تاريخ و خالق هر چيزند. بعلاوه، هر شناختی از عمل سرچشمه ميگيرد. بالاتر از همه، انسانها در عمل اجتماعی روزمره خود، پديده ها را تغيير ميدهند و در جريان پروسه تغيير می آموزند و می فهمند. فهمی كه در جريان عمل كسب شده دوباره به عمل گذاشته ميشود، به تغييرات بيشتر، به تكامل، به پيشرفت پا ميدهد. اما از آنجا كه هر چيز مهر اين يا آن طبقه را بر خود دارد، اين عمل، اين شناخت، اين تحولات هم يك خصلت طبقاتی خواهد داشت. يا بنفع پرولتاريا و خلق خواهد بود و يا عليه آنها. سرچشمه هر شناختی عمل است، عمل متحول كننده تاريخی توده ها و نوع بشر است. در هر دوران معين، در جريان عمل اجتماعيست كه توده ها ذهن خود را به ايده هائی مسلح ميكنند كه با آن دوران خوانائی دارد؛ و بدين ترتيب دستانشان را مسلح مينند تا وظايفی كه تاريخ معين كرده را تحقق بخشند. مطالعه، يك جزء مكمل ضروری اين پروسه است. افراد در يك چارچوب طبقاتی معين و بر مبنای منافع يك طبقه معين وارد عمل ميشوند و اين عمل به ظهور ايده ها، به ظهور ايدئولوژی می انجامد. عمل سازمان يافته آنها به تحول اجتماعي، به پيشرفتی برای اكثريت مردم می انجامد. انگلس بما می آموزد كه ايده ها را از طريق عمل جا بيندازيم. ما از دهه 1970 اين برخورد را در حزب پيشه كرده ايم و همچنان بايد چنين كنيم.

اما چگونه ميتوانيم توده ها را به ايدئولوژی و عمل ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم، انديشه گونزالو مسلح كنيم؟ توده ها از طريق دست و پنجه نرم كردن با مشكلات مشخصی كه در حيطه های ايدئولوژيك، سياسی و اقتصادی مقابلشان قرار ميگيرد و بر مبنای فعاليت ما برای ارتقاء سطح آنها و اشاعه (ايدئولوژی ـ مترجم) است كه از لحاظ ايدئولوژيك مسلح ميشوند. ما بعنوان بخشی از ارزيابی تجربه كارزار اصلاح كه توسط اولين پلنوم كميته مركزی براه افتاد بايد توجه خود را به مسئله ارتقاء معيارها و امراشاعه معطوف داريم. در اينجا بايد بين رهبری و كادرها از يكطرف و اعضای ساده حزب از طرف ديگر، و بين سطوح گوناگون تشكيلات حزب كه شامل عضويت در حزب، ارتش چريكی خلق و تشكلات توده ای ايجاد شده توسط حزب است، و نيز بين تشكلات توده ای كه همدوش ما نبرد ميكنند، مرز تمايز بكشيم.

يكی از امتيازات و امكانات ارتجاع، داشتن چندين وسيله اطلاعات رسانی است. سيستم بسيار پيشرفته رسانه های گروهی ارتجاع شامل روزنامه ها، مجلات، ايستگاه های راديو و تلويزيونی و غيره است. ما اينهمه را در اختيار نداريم ولی ميتوانيم بروی يك منبع شكست ناپذير حساب كنيم؛ بروی اين واقعيت كه توده ها سازنده تاريخند. شناخت از عمل سرچشمه ميگيرد و عمل را توده ها انجام ميدهند. گفته ايم كه توده ها بايد بعنوان مبلغ و مروج تربيت شوند. كسانيكه درگير نبرد و مقاومت بوده اند ميدانند كه همه اينكارها را چگونه بايد انجام داد. اين كار هميشگی آنها بوده بنابراين تبليغ و ترويج را هم خوب ميتوانند به پيش برند. روش ما چه بايد باشد؟ كار شفاهي. روش شفاهی ساده است و بما اجازه ميدهد كه با تحتانی ترين توده ها هم ارتباط برقرار كنيم. از آنجا كه اين روش را ميتوان با هر مخاطبی از دهقان و كارگر گرفته تا دانشجو، روشنفكر، سرباز، دكاندار و غيره وفق داد، برای ما انعطاف بيشتری بهمراه دارد. و در چارچوب يك استراتژی كلي، انعطاف پذيرتر و ماهرانه تر است. بعلاوه ما بايد از روش كتبی هم استفاده كنيم. بايد از زبانی روشن و ساده استفاده كنيم و با قلم بهمان اندازه خوب بجنگيم كه با شمشير. بايد از طراحی هم استفاده كنيم كه بويژه روش خوبی برای كار با دهقانان بيسواد است. ما بايد از همه روشهای جديدی كه ميتوانيم بدان دست يابيم استفاده كنيم ولی بايد بخاطر داشته باشيم كه روش شفاهي، عمده است؛ زيرا ميتواند بيشترين ارتباط را با توده های خلق برقرار كند.

تكرار ميكنيم، وقتی كه به خلق خدمت ميكنيم و روش بدون خرج شفاهی را خوب پياده می نمائيم تمامی وسائل تاكتيكی مورد نياز را در اختيار داريم.

مثلا، ما بايد توده ها تشويق كنيم مظالمی كه بر آنها رفته را بازگو كنند. برای اينكار شما فقط به گروهی احتياج داريد كه تجارب خويش از ستم و استثمار فزاينده را تعريف كنند. بمحض اينكه يكنفر شروع كند، بقيه هم ادامه ميدهند و كمی بعد همگی قدرت انفجاری خشم خويش را حس ميكنند. اينكار باعث تحريك مردم ميشود و آنها را عليه علل استثمار و ضد ستمگران بصحنه عمل می كشاند. ما بايد گروه های مختلف مردم را در نقاط گوناگون تشويق كنيم كه اين مظالم را شرح دهند تا بدين ترتيب كلام آنها مانند گردبادی خشماگين بهم آميزد. فرد بتنهائی ضعيف است اما وقتی كه افراد بسياری بهم بپيوندند نيروئی پر توان می سازند. شكل ديگر ترويج كتبی توده اي، داتسی بائو يا روزنامه ديواری است. صدر مائو بما آموخت كه اين نوشتجات ديواری در امر دمكراسی بسيار موثرند. توده ها حتی احتياج به كاغذ هم ندارند؛ آنها ميتوانند با گچ، ذغال يا رنگی كه دستشان آمد خواسته ها، اشكال مبارزاتی لازم، تجارب مثبت و منفی و ارزيابيشان از رهبران را با حروف درشت روی ديوار بنويسند. اين تبارزی از دمكراسی توده ايست. اين كاملا خلاف دمكراسی دروغين بورژوائيست كه خيلی تبليغش را ميكنند اما فقط بنفع حاكمان و استثمارگران است، نه بنفع خلق. وقتی توده ها فكر ميكنند و بعمل دست ميزنند از قدرتی پايان ناپذير بهره مندند و ميتوانند در هر عرصه اي، از امور سياسی و نظامی گرفته تا اقتصاد، هنر و علوم منشاء خدمت شوند. بگذاريد همچنان دمكراسی خلق را توسعه دهيم؛ بگذاريد توده ها نقشه ها را به بحث گذارند و آنچه خود بعنوان سرباز در ارتش چريكی خلق به اجراء گذاشته اند را مورد ارزيابی قرار دهند. اينكار به فهم بهتر، وحدت بيشتر و عملی قدرتمندتر خواهد انجاميد. بگذاريد توده ها در جريان دمكراسی قابليتهای خود بعنوان مبلغ و مروج را بنمايش گذارند.

يك جنبش توده ای و عظيم ايدئولوژيك، محتاج رهبری حزب است؛ زيرا حزب آگاه ترين عنصر محسوب ميشود؛ البته تا زمانيكه ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم، انديشه گونزالو، قوانين حاكم بر انقلاب و امور سياسی يا بعبارت ديگر قوانين مبارزه طبقاتی برای قدرت سياسی و جنگ خلق بمنزله شكل عمده مبارزه را درك ميكند، بكار ميگيرد و بعمل در می آورد. بدون حزب، توده ها حتی نميتوانند به نقشه ای مجهز شوند و ضروريست كه حزب آنها را با نقشه ای خوب رهبری كند. ميدانيم كه نقشه يك شكل ايدئولوژيك است و نقشه حزب تبارزی از ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم، انديشه گونزالوست. زمانيكه نقشه فرموله شد، حزب می بايد تشكلات گوناگون را بكار اندازد؛ زيرا يك خط سياسی بدون اشكال تشكيلاتی كه آن خط را به عمل مشخص تبديل كنند نميتواند به يك نيروی مادی تبديل شود. اين اشكال ميتوانند تشكلات حزبی باشند يا ارتش، تشكلات ايجاد شده توسط حزب، ارگانهای قدرت سياسی و يا تشكلاتی كه توسط تحتانی ترين اقشار توده ها بوجود آمده است. بگذاريد توده ها بسيج عظيم ايدئولوژيك جهت پشتيبانی و دفاع از ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم، عمدتا مائوئيسم و انديشه گونزالو، و بكاربست آن را به پيش برند. و بگذاريد عمليات مسلحانه اين ايده ها را جا بيندازد.  ماركسیسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم بعنوان حقيقت جهانشمول مطرح است و انديشه گونزالو كه برای ما عمدگی دارد، بكاربست خلاقانه آن حقيقت جهانشمول به شرايط مشخص ماست.

بنابراين فقط حزب كمونيست ميتواند پروسه عظيم تبليغ و ترويج توده ای را رهبری كند. همانطور كه صدر مائو بما آموخت: “تا زمانيكه توده ها و حزب موجود است هر معجزه ای ميتواند اتفاق بيفتد.

 

د ـ كارزار اصلاح

امروز در اين نشست ما تصميم دومين پلنوم كميته مركزی را به اجراء ميگذاريم. وظيفه ما پيشبرد كارزار اصلاح بود. وظيفه تشكلات پائينتر، اعضای حزب، رزمندگان، فعالين و توده ها نيز پيشبرد همين كارزار بود. در حال حاضر ما اين كارزار را به نقطه اوجش نزديك ميكنيم. ما بخش “انتخابات نه! جنگ خلق آري!” را بطور فردی و جمعی مطالعه كرده، به بحث گذاشته و بكار بسته ايم.

بنا بر آنچه تا بحال گفته شده ميتوان برخی نظرات را در مورد اين بحثها طرح كرد. مسئله عمده چگونگی پيشبرد مطالعه اين سند در اوضاع سياسی جاريست. ما كمونيستها ياد ميگيريم كه بقصد بكار گيری مطالعه كنيم. در غير اينصورت، بجای استفاده از ماركسيسم برای حل مشكلات حاد به پرستش كتاب مبتلا خواهيم شد. مطالعه مجرد امری متافيزيكي، ايده اليستی و بورژوائيست. ما پراگماتيست هم نيستيم و  مانند امپرياليستها و ماترياليستهای بی مقدار، مطالعه را با درك تنگ نظرانه از بهره جوئی روزمره  انجام نميدهيم. ما تئوری را بخاطر بكارگيريش در عمل و دگرگون كردن واقعيت ياد ميگيريم؛ بخاطر تغيير جهان بر مبنای منافع طبقه و خلق. بنابراين مسئله چگونگی بكاربست آن در سه سطح مطرح است:

1 ـ در انقلاب جهانی پرولتري. در اينجا فقط يك موضوع مطرح است. سند مسائل حاد ماركسيسم در شرايط نونی را ارائه ميند: قهر انقلابي، مبارزه طبقاتي، سوسياليسم و ديكتاتوری پرولتاريا، مبارزه عليه رويزيونيسم. از اين چهار مسئله، سوسياليسم و ديكتاتوری پرولتاريا عمده است. نكته اينجاست كه مائوئيسم مرحله جديد، سومين و عاليترين مرحله، يعنی ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم، عمدتا مائوئيسم است زيرا با مائوئيسم است كه ما بايد زمين و زمان را بلرزه درآوريم. ارزش سند در همينجا نهفته است. اين سند ماركسيسم را مورد تاييد مجدد قرار داده و اعلام ميكند كه امروز ماركسيست بودن بمعنای ماركسيست ـ لنينيست ـ مائوئيست، عمدتا مائوئيست بودن است. اين سند مائوئيسم را مرحله جديد، سومين و عاليترين مرحله ماركسيسم می داند كه در سراسر جهان، برای كمونيستها، برای پرولتاريا و خلقهای جهان صاحب قدرت و اعتبار است. اين امری تعيين كننده است. بنابراين، نخستين موضع ما از اينجا، از مائوئيسم سرچشمه ميگيرد و اين مورد توافق كنگره ما قرار گرفته است: عنصر عمده در انديشه گونزالو، معين كردن مائوئيسم بعنوان مرحله جديد، سومين و عاليترين مرحله است.

2 ـ در انقلاب پرو. در اينجا عمده اينست كه سند به ساختن دولت نوين در جريان جنگ خلق خدمت ميكند. اين دولت توسط ارتش چريكی خلق و تحت رهبری حزب كمونيست در حال ساخته شدن بوده و بر توده های خلق متكی است. اين سند در خدمت كسب سراسری قدرت است. سند به نكات فوق العاده مهمی می پردازد كه امروز می بايد در دولت نوين بكار بسته شود.

3 ـ چگونه بايد سند را در سطح افراد بكار بنديم؟ واجب است كه هر يك از ما سند را جذب كرده و در خود تجسم بخشيم تا بتوانيم بهتر به انقلاب خدمت كنيم. در همين مورد بايد بگوئيم كه همه حضار مستقيما با مسئله روشنفكر بودن و مسائل هنری درگيرند. نكته اينجاست كه هميشه سياست را در مقام فرماندهی قرار دهيم. افراد در نتيجه مطالعه ماركسيسم تكان ميخورند و تضاد بين دو جهانبينی رو می آيد. ماركسيسم به جنبه غير پرولتری ضربه ميزند و پروسه آبديده كردن افراد بلحاظ ايدئولوژيك را هدايت ميكند. مانند هر وظيفه ديگر، در اينجا نيز سه مرحله موجود است كه هر يك تضاد خود را دارد. در آغاز اين سئوال مطرح است كه اصلا بايد مطالعه كرد يا نه؟ و هنگامی كه مطالعه آغاز شد نيمی از راه طی شده است. سپس با توسعه هر چه بيشتر اين روند، اين سئوال مطرح ميشود كه بايد ادامه داد يا دست كشيد؟ اين مبارزه ديگری است كه در اينجا بشكل ش دادن ار و سنگين نمودن آن، نمايان شد. اوضاع بدی بود زيرا معنايش اين بود كه جنبه كهنه و بورژوائی غالب خواهد شد. ما در مورد مسئله بحث كرديم و به اين نتيجه رسيديم كه اين وظيفه را با  اولويت دادن به پيش ببريم و با استفاده از تاكتيكهای ضربتی در آن گشايشی ايجاد نيم.  اين روش بسيار مفيدی است؛ بخشی از سبك كار ماركسيستی ـ لنينيستی ـ مائوئيستي، انديشه گونزالوئيست. اين بمعنای تمركز تمام انرژيمان بر وظيفه مقابل پا و دست نكشيدن از كار تا زمانی است كه اين وظيفه به انجام رسد. اين روش را ميشود به راهپيمائی اجباری ما بهنگام مورد تعقيب دشمن قرار گرفتن تشبيه كرد. ما يك لحظه هم توقف نميكنيم تا بتوانيم بجای اسير شدن، با مانور دادن از چنگ دشمن خارج شويم. با اتخاذ اين روش در جريان مطالعه، بجای اينكه ايدئولوژی بورژوائی در جنگ با ايدئولوژی پرولتری در ذهن ما پيروز شود،  اجازه می يابيم اين ايدئولوژی نوين را بدست آورده و جذب كنيم و آن را برای غلبه بر ديدگاه بورژوائي، ايده اليستی و غير پرولتری بكار گيريم. ايده های كهنه مقاومت ميكنند و همه ما بايد آگاهانه و داوطلبانه نبردی را در ذهن خود به پيش بريم تا سرانجام مقاومت آنها را در هم شكنيم و شكستشان دهيم. جنبه كهنه در گوش ما چنين زمزمه ميكند: چطور ميتوانی از راه هائی كه خوب می شناسی دست بكشي! چطور ميتوانی از راه هائی كه ساليان سال در آن گام زده ای خارج شوي! جنبه كهنه بر تمامی پديده های پوسيده رنگ و لعاب ميزند تا اراده ما را تضعيف كند. تاكتيكهای ضربتی در مقابله با اين مقاومت بسيار موثر است.

در مرحله سوم يعنی نتيجه گيري، تضادی ميان به پايان رساندن يا نرساندن وظيفه بروز می يابد. اين تضاد تا زمانيكه شما تصميم ميگيريد وظيفه را به انجام رسانيد و سپس انجامش ميدهيد، وجود دارد. تمام شدن يك دور مشخص مطالعه، يك جهش است ه روش تاكتيكهای ضربتی به انجام آن بسيار كمك ميند.

شما كارزار اصلاح را به پيش برده ايد. اين صرفا شكلی از آشكار كردن مبارزه دو خط است تا ايدئولوژی پرولتاريا ما را شكل دهد.

شما چقدر پيشرفت كرده ايد؟ شما از بی خبری نسبت به محتوای سند شروع كرده و سپس به مطالعه و بحث در مورد آن پرداخته ايد. اين كار بشما اجازه داده در ارتباط با چهار مسئله پايه ای ماركسيسم در شرايط كنوني، خود را به بينش ماركسيستی ـ لنينيستی ـ مائوئيستي، انديشه گونزالوئی مسلح كنيد.

نتيجه اينكه، بايد تاكيد كنيم اين سند خدمتی جدی به ضد حمله ماركسيستی ـ لنينيستی ـ مائوئيستي، انديشه گونزالوئی عليه تعرض مشترك ضدانقلابی رويزيونيسم و امپرياليسم، و مقابله با تعرض عمومی ضدانقلابيست. بنابراين ما با مسلح شدن به اين سند به انقلاب پرو و انقلاب جهانی پرولتری خدمت ميكنيم. پاسخ به هيچ سئوالی را هرگز نبايد كامل در نظر گرفت. هر شناختی نسبی است زيرا ماده را فقط بصورت قسمی منعكس ميكند و لذا بايد كاملتر شود. اما اين سند بر ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم، عمدتا مائوئيسم منطبق است و حسنش در همين است. بعلاوه نحوه نگرش سند به امور از انديشه گونزالو پيروی ميكند. بنابراين اين سندی ماركسيستی ـ لنينيستی ـ مائوئيستي، انديشه گونزالوئيست.

 

هـ ـ نتيجه گيري

1 ـ اين نشست بسيار خوبی بود. كار پيشرفت كرده است. پرداختن به مطالعه در بحبوحه جنگ بما در پيشبرد بهتر آن كمك ميكند. مطالعه ما شرايط را برای جهشی بزرگتر در عرصه عمل آماده كرده است.

2 ـ در جمعبندی از نظراتی كه پيشتر ابراز شد، ما با تضاد بين آناليز و سنتز در ارتباط با مطالعه برخورد كرده و گفته ايم كه در دور اول بحث گرايش به تمركز بر آناليز بود. اما سپس، در نتيجه بحث های بعدي، سنتزی بدست آمده و جوهر قضيه درك شده است: موضعگيری بنفع مائوئيسم.

جهشی كيفی تدارك ديده شده بود و اينك انجام گشت. مطالعه بر اثر محدوديت ناشی از ناديده گرفتن سنتز لطمه ديد اما اين امر شرايط را برای يك جهش مهيا ساخت. اگر آناليز و سنتز را درك كنيد، مطالعه قدرتمندتر شده، جوهر قضايا درك گشته و جهشی صورت خواهد گرفت.

3 ـ ماركسيسم در ارتباط با چهار سئوال حاد درك شده است.

4 ـ ما مطالعه ميكنيم تا آن را در مبارزه طبقاتی جاری بكار بنديم، تا در جريان نبرد با پرداختن به مسائل حاد برای خويش ميدان مانوری بدست آوريم. نگاه ما بايد متوجه آنچه در آينده پيش می آيد باشد و نه فقط آنچه در سند آمده است.

5 ـ اين نشست به فهم مشلاتی كه كل حزب با آن مواجه گشته كمك كرده است. بنابراين تجربه اين نشست و آنچه انجام داده ايم به همه بسيار كمك خواهد كرد. مثلا، كل حزب از روش اولويت دادن به اين وظيفه و بكارگيری تاكتيكهای ضربتی در اجرای آن بخاطر به انجام رساندن مطالعه خويش در كارزار اصلاح بهره خواهد جست.

6 ـ البته ضروری است كه درك بهتری از وظايف سياسی مشخص در ارتباط با ساختن قدرت سياسی نوين در جريان جنگ خلق جهت كسب سراسری قدرت بدست آوريم. اما برای شما اين مشخصا بمعنای فعاليت بمنزله روشنفكران و هنرمندان است. بنابراين دستور كار شما بايد “خدمت به خلق و پيروی از رهبری حزب” باشد.

7 ـ شما چقدر پيشرفت كرده ايد؟ شما از طريق مطالعه سيستماتيك و شديد، و با در نظر داشتن مسائل مشخص، يك جهش كرده ايد. فهم بهتری از معنای ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم، انديشه گونزالو، و اينكه چرا  جهت دگرگونی تمام و كمال جامعه پرو و خدمت به انقلاب جهانی بايد از آن دفاع و پشتيبانی كرد و بكارش بست، حاصل شده است.

8 ـ اگر جهشی صورت گرفته چگونه بايد آن را تحكيم كنيم؟ اين جهش جديد چگونه بايد گسترش يابد؟ چگونگی تحكيم و گسترش جهش جديد، دو سئوالی است كه از زاويه چگونگی بيشتر و بهتر خدمت كردن به حزب، انقلاب پرو، انقلاب جهاني، كل نوع بشر و پيشروی بسوی كمونيسم مطرح ميشود.

پيشنهاد ميكنيم كه كار با مطالعه مقاله “كارل ماركس” اثر ولاديمير ايليچ لنين جهت تقويت تربيت ايدئولوژيك ما، و مطالعه گزارشات دومين پلنوم كميته مركزی جهت تقويت تربيت سياسی ما ادامه يابد.

اين نشست تلاشی ارزشمند بود. به همه شما تبريك ميگوئيم. 

www.sarbedaran.org

 

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s